تبليغاتX
من و او...
 

آزادی!

زیر بار ابن افکار مزخرف دارم له میشم...

یعنی اگه از زیر بار این یکی هم بیرون بیام...........

یعنی میشه که بیرون بیام؟!

خدایاااااااا! آزادی میخوام...

آزادی میخواااام...

آزادی...

 

دلم میخواد یکم از کتاب جدیدی که دارم میخونم بذارم...

وقتی در ولع رسیدن به چیزی هستیم که حال خوبی درباره خودمان به ما بدهد، اما حاضر نیستیم به نیازهای درونیمان رسیدگی کنیمو دست به کارهای احمقانه میزنیم. وارد الگوهای مکرری میشویم که میدانیم مارا به جایی نمیرساند و تسلیم اعتیادهایمان میشویمو خواه اعتاد چرخ زدن در اینترنت و خواندن ایمیل ها باشد؛ خواه خرید اجباری؛ خوردن؛ نوشیدن، سیگار کشیدن، خرج کردن...

اما بیشتر کسانی که از احساس تهی بودن رنج میبرند میدانند که چیزی وجود ندارد که بتواند حفره درونی را ر کند... اما وقتی درونمان سرشار است..............

پاکسازی آگاهی/ دبی فورد- کلک آزادگان

 

وقتی درونمان سرشار است یعنی چی؟ سرشار از چی؟

---------------------------------------------------

پ.ن: دیدی یادم رفت بنویسم ۲۳ سال گذشت و کسی یادش نبود که ۲۳ سال گذشت؟!


 

نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه 1391/02/17 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت


و اما الیتیم...

آهسته تر...

امشب را آهسته تر قرآن بخوان...

رحم کن به فردا شبِ دخترکانی که می دوند به دل صحرا؛

به خیال کسی که " وَ امّا الیتیم فلا تَقهَر" بداند...

...


 

نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه 1390/09/28 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت


لقمه حلال...

شما اگر یک قطعه آهن وسط یک مشت پنبه جاسازی کرده و از کنار انواع چوب های برش خورده و زیبا عبور دهی، هیچکدام برای آن قطعه آهنی جاذبه ای ندارد، اما آهن ربا دارد...

لقمه حلال هم در وجود انسان دقیقا مثل آن قطعه آهن است...

چنین انسانی وقتی از کنار اولیای خدا عبور میکند، جذب آنها میشود، ولی کسانی که غیر از اولیای خدا باشند برای او هیچ جاذبه ای ندارند و بالعکس...

روز عاشورا چرا لشگریان یزید از کنار امام حسین گذشتند؛ و امام برای آنها جاذبه ای نداشت؟ چون لقمه حلال را درون خود نداشتند...

همین حقیقت را سیدالشهدا(علیه السلام) به امام سجاد (علیه السلام) فرمود که:

 شکم هایشان مالامال از لقمه های حرام است...

محمدرضا رنجبر- سلوک باران- ص ۱۳

-----------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

                                      اَلعِبادَهُ سَبعونَ جُزء، اَفضَلُها جُزءً طَلَبُ الحَلالِ

                        عبادت هفتاد جزء است و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.

 ثواب الاعمال و عقاب الاعمال

 

پ.ن۲: خدا به فریادمون برسه... هی میگیم، خدا کنه عامل هم باشیم...


 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1390/09/23 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


عشق ابدی...

 

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟!

عشق ابدی فقط حرف است...

پیش می آید آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر میکند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یکدفعه، یک جایی، میبیند که دلش، ته دلش برای یکی دیگر هم میلرزد...

اگر باوفا باشد، دلش را خفه میکند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند...

اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند...

هیچ کس حکمتش را نمیداند...

حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را...

یکی را باید انتخاب کند.

فرار ندارد...

 

                       شاهدخت سرزمین ابدیت- آرش حجازی

------------------------------------------------------

یکی از قوانین عشقه!

 دلت اگه لرزید مهم نیست، عادیه!

ولی پات اگه بلغزه باختی!

 


 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1390/09/16 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت


امروز... بعد از روزها...

امروز دو ماه از روزی که خواستنت به داشتنت تبدیل شد میگذره...

ازون روزی که تازه کمی مونده به دومین ماهگردش باورمون شد که واقعی بوده!

هنوزم میگم باورت میشه؟!

 هنوزم میگم یه چک بزن ببینم خواب نیستم...

هنوزم دستهای شیطون رو میبینم...

هنوزم...

اون شعری که اولین باور بهم تقدیم کردی تا به هرکسی که دلم میخواد تقدیمش کنم رو امروز تقدیمت میکنم...!

شعری که خیلی دلم میخواست همون روز تقدیمت میکردم، ولی بی هوا جلوی خواسته ش رو گرفتم...

 

گاهی خودم را دست طوفان می سپارم

وقتی برای با تو بودن بی قرارم



در وسعت تنهایی ام مثل کبوتر

یک جورهایی خوب من دلشوره دارم



هرچند گفتم چشم هایت بی وفایند

این جمله را گفتم ولی باور ندارم



حتی دلم می خواهد این فریاد ها را

در عمق سرد خستگی هایم بکارم



با من نگو این ها سزای دل نبودند

من ناسزاهای زمان را می شمارم


بگذار بین شعر مثل اشک و لبخند

احساس گرم با تو بودن را ببارم

 ...


 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1390/05/26 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


...

 

دلم برات تنگ شده...

و فقط هم برای تو...

 

-------------------------------------------

دیدی امسال 11 اردیبهشتو یادم رفت؟

 امان...


 

نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه 1390/02/13 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت


قله ی قافم آرزوست...!

 

بعد از این همه سال...

حالا که همه وجودم تو منجلاب فرو رفته، پیداش شد...

پیداش کردم!


 به برزخ تشبیه ش کرد و نامه اعمالمو  داد دستمو گفت:

م.... جوجه سیمرغ منه!


دهن کجی کردم...

تازه الان میفهمم که چی گفت...

کجای کارم...


 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1390/02/07 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت


دریغ از...

 

۲۲ سال گذشت...

 

وقت‌هایی هست که آدم نمی‌تواند از دوست داشتن‌هایش بگوید...

 وقت‌هایی که باید شمردن بلد باشد، که به دو بودن دیگران احترام بگذارد، که یک بودن خودش را بپذیرد؛ و خب همین وقت‌هاست لابد که آدم‌ها وقت خداحافظی، به جای همه‌ی آن چیزهایی که نمی‌توانند و نباید بگویند، به جای همه‌ی آن «دوستت دارم‌»‌های پنهان، می‌گویند «خیلی مواظب خودت باش»؛ و این «خیلی» را تکرار می‌کنند، به اندازه‌ی دوست‌داشتن‌هایشان... (۱)

 

  ***

 

سال، سال، این چند سال

امسال، پارسال، پیرارسال

هرسال میگیم دریغ ازپارسال!

 

21 سال... 

20 سال...

 

------------------------

۱. پدرام رضایی زاده : www.natoor.com.

 


 

نوشته شده توسط مسافر در شنبه 1390/02/03 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


...

یک موجود کوچک،

در این  ۴٪ شناخته شده ی جهانت قدم می زند؛

و تو

با همه ی بزرگیت،

او را می بینی

و انیسش می شوی...

.

.

چه بار سنگینی بر دوشش نهادی...

کاش  هیچوقت نمی پذیرفت...


 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1389/12/11 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


به کودکی‌هام نگو...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1389/12/04 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت